گفته
بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. می گفتی
قاصدکها گوش شنوا دارند غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار .
انها تمام غصه هایت را برایم می اورند در گوشم می گویند .گفته بودی هر وقت
خواستی ام به قاصدکها بسپار خبرم می کنند من اکنون صاحب دشتی قاصدکم. اما
مگر تو نمی دانستی قاصدکهای خیس از اشک می میرند
از تو خبری نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:4  توسط المیرا
|
خوب سلام
با اینکه دلم خیلی گرفته سلام با اینکه اصلا اصلا حوصله ندارم هم سلام
راستی
چرا همیشه سلامهای من با خوب شروع می شه ،خوب نمی دونم اول کله شیم طرف
تشکرها که همش می شه از سینا خان هوارتاهوارتا دونه ممنون که هوامو داشتی
مهدی خان تو هم ممنون ولی هوارتا هوارتا فقط یه هوارتا بی معرفت خان راستی
ببینم تو دیگه چت شده چیه نکنه دوستای تو هم تنهات گذاشتن امروز اصلا نمی
دونم می خوام چی بنویسم نگامو دورتا دور اتاق می می چرخونم شاید یه چیزی
پیدا کنم از شلوغی اتاق سر می خورم رو مرغ عشقا که ساکت چسبیدن به هم و
دارن نگام می کنن نمی دونم این دوتا چرا اینقدر ساکتن لابد فهمیدن حوصله
ندارم اخه دو سه روزه نه از سیب خبری هست نه از موزو نه خیار نه حتی از
قربون صدقه فقط این بیچاره ها رو دعوا کردم که ساکت شین بازم مرام این
دوتا نگام قل می دم روی چند تا شاخه گل که روی میز مثلا تحریرمه نه تا
شاخه گل رز و دوتا از این سفید شیپوریها که نمی دونم اسمشون چیه همیشه
عادت داشتم یه تک شاخه رز بگیرم که اونم همیشه یا قرمز بود یا بازم قرمز
از دیروز هشت شاخه دیگه هم کنارش پیدا شدن که اونام بازم قرمز این هشت تا
و اون دوتا غریبه هم به لطف خاله چند سال ندیده مامانم بود که بعد عید
تازه یادش افتاد بیاد دیدنمون البته بنده خدا بچه
هاش عید اومدن خودش نیومده بود از شانس منم اون روز که اومدن من دانشگاه
بودم وقتی اومدم یه دسته گل به چه بزرگی توی یه گلدون بزرگ داشت خودنمایی
می کرد از رو کنجکاوی نشستم زیر نگاه های تیز مامنم شمردمشون 32 گل رز 10
تا هم از اون شیپوری ها حالا حساب کنین پول این همه گل چقدر شده دیگه این
که می گم نگاه تیز مامانم هم علت داره اخه بامامانم دعوام شده و قهرم خوب
به لطف این خاله محترم حالا تک گل منم تنها نیست همه گلارو کش رفتم از تو
زروقشون اوردم بالا همه تعجب می کنن که چرا تعدا گلا همش داره کم می شه
خوب تو گل اتاق می چرخم هیچی پیدا نکردم که راجع بهش بنویسم خوش به حال
گلم که حالا تنها نیست اینم به مرام رفیق نا رفیق ما در که چندین و چند
روزه خبری و اثری از هیچ کدومشون نیست
اینم بماند بازم ممنون سینا خان و مهدی عزیز
شاید تا اپ بعدی شدم همون المیرای شوخ و ملنگ
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 17:36  توسط المیرا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 22:1  توسط المیرا
|
هی سلام من دوباره اومدم خوب تعطیلات بود رفته بودم خوش گذرونی اصلا چرا
باید به شما جواب بدم که کجاب ودم خوب بعد از این همه مدت می خوام وبو
برگردونم به همون روال قبلی یعنی چی ای کیو خان یعنی همون روش بوسیدن
زندگی به خدا کله اتونو می کنم اگه نظر ندین هوارتا بار می کشمتون و حالا
در درن مطلب اصلی من : ایندفعه می خوام راجع به جادوی ذهن حرف بزنم هی
درسته جادو ی ذهن مگه نیمشه ذهن تو هم جادوگر باشه اصلا همه ما یه
جادوگریم درسته ما جادوگریم چون انسانیم و یه انسان هر چیزی رو که بخواد
به دست می اره ایندفعه محض رضای خدا بهم نخند ذهن ما یه برنامه ریزی خاص
برای خودش داره وقتی چیزی توش چند بار تکرا می شه اونو یاد می گیره و
خودشم تکرار می کنه یه ارزو رو انتخاب چیزی که قابل رسیدن باشه تو ذهنت
تکرار کن هرروز صبح که پا می شی بگو من امروز تلاش می کنم که به این ارزوم
برسم هر کاری از دستم بر بیاد برای رسیدن به این ارزو یا خواسته می کنم من
ایقدر قدرت دارم که به هر چیزی که بخوام برسم تمام اینارو با صدای بلند
بگو تا باورش کنی اونوقت می بینی که همه چیز چقدر اسونه خیال پردازی کنی
به ذهنتون اجازه بدین که شما در اون موقعیت که ارزو دارین قرار بده وقتی
که لذت اون ارزو رو تو خیال چشیدی محال برای رسیدن بهش تلاش نکنی ذهنت
کمکت می کنه چون ذهن تو یه جادوگره به حرفام فکر کن و نظرتو بگو سال خوش
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 17:34  توسط المیرا
|
به سلام کوچولوها حال شما خوفین دیگه
اخ راستی عیدتون مبارک صد سال به این سال ها بفرمایین تو دم در بده عیده دیگه بفرمایید
اقایون و خانم محترم که لطف کردن نظر دادن ممنون
امروز
چه خبره که نمی دونین خونه که بی درو پیکر باشه وضع همینه دیگه هرکی دلش
می خواد پا می شه می اد تو چه کنیم دیگه ما هم مهمون نواز
تا
بیای جم بخوری یه جک و جونوری چیزی کله اشو می اندازه پایین عین موجودی
گوش دراز وارد منزل میشه حالا ماجرا چیه که من دارم اینارو کی گم بابا تو
چقدر کم صبری دندون رو جیگر بذار بگم خوب دیروز رفتم تو کوچه دنبال پر
کردن شکم مبارک یه کوفتی چیزی بخرم بریزم تو خندق بلا (هیچ کس خونه نبود
منم بلد نیستم غذا درست کنم د ببند نیشتو می خنده واسه من ببند) همینجوری
که داشتم واسه خودم خوشان خوشان می رفتم نه برمی گشتم خوشان خوشان برمی
گشتم دیدم یه مرغ عقش کوچولو پشت در یه خونه رو پلشون نشسته منتظر تا یکی
دعوتش کنه باهاش هلک هلک بره خونه ماهم یه دعوت
زدیم پاشود دنبالمون اومد خونه اینکه تا خونه با چه قدر شناسی گازم می
گرفت بماند حالا تو خونه نه قفس دارم نه ارزن دویدم یه سبد برداشتم این
جناب والارو گذاشتم توش دوباره چادر سرکدم بدو مولوی ارزن بخر بازم اینکه
مولوی چه غوغاییه شب عید هم بماند غذا دادیمش همینجا الان نشسته داره به
من نگاه می کنه و به اهنگهای سیاوش گوش می ده گاهی هم یه حرکات موزونی می
کنه و با سیاوش همخونی می کنه خوب مرغ عقش که تکی
نمی شه باید برم جفتم بگیرم همینه دیگه خونه بی سرو صاحاب همینه به همین
دلیل اینجانب جناب المیرا خانم امروز مطلب بی مطلب
سال نو مبارک
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 11:11  توسط المیرا
|
سلام سلام سلام
ببخشید که من چند وقته دارم اینجوری اپ می کنم امتحانا امان ازم بریدن بی انصافا درک ندارن که کار داریم زندگی داریم مهمونی داریم و ازچیزها .....

خوب عسل جان اقا سهیل دکتر مجید ماه پیشونی جون امیر.فرهاد (تکلیفتون روشن شد )ساینا جون دختر ایرونی اقا امیر و اقا پارسا از همتون ممنونم اقا پارسا اومد تلافی کردی تو واسه چی حرفتو نیمه کاره گذاشتی ؟ من باقی حرفم یادم رفت تو چی؟
اقا سفین ممنون راستی دلم واسه شعراتون تنگ شده دیگه نمی خواین تو قسمت نظراتم شعر بنویسید
امروز می خوام یه متن جدید بنویسم اینی که می نویسم مال سیلور استاینه 
پسر تو وجودت یه پیرمرد خوابیده خواب می بینه و منتظر یه فرصته .
دختر تو وجودت یه پیز زن چرت می زنه و می خواد اروم رقصیدنو بهت یاد بده پس بازی کن
بدو بدو کن بپربپر کن تاروزی که اون ادمای پیری که تو وجودت هستن بیان بیرون و بازی کنن.
اینم از کتاب دفتر عشق:
می میرم !می افتم ! میروم از هوش!
اه از زمینم بردار برچشم و لبان بیرنگم
باران عشق و بوسه ببار
گونه هایم چه سردو سفید است
دلم چه سخت می تپد ای یار
دوباره به سینه بفشارش
بفشار تا بشکند این بار
خوب نظرتون چیه از اینکه اینجوری بنویسم خوشتون می اد خیلی جالبه فکر می کنم من اگه تنها نباشم حداقل یکی از وبلاگ نویسایی هستم که اینقدر به دل همه راه می ام اما نمی دونم چرا اینقدر کم ببینده دارم ؟!؟!

بچه ها من می خوام یه صفحه باز کنم برای جک و اس ام اس و از اینجور چیزها
اما نمی دونم چیکار کنم یعنی می خوام جوری باشه که مثل یه صفحه جدید از همینجا بشه رفت توش لطفا راهنمایی ام کنین که من چیکارکنم 

حالا یکی نیست بگه تو مگه فردا امتحان جغرافی نداری چرا
نمی ری بخونی ؟


خوب من برم این جغرافی رو بخونم
راستی اگه مطلب جالب یا جک اس ام اس یا هر چیز جالب دیگه ای که به در وبلاگ می خوره دارین به ایمل من بفرستین لطفاً! و دیگه چی همین دیگه یادگار یادتون نره ؟ 
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 23:18  توسط المیرا
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:44  توسط المیرا
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:0  توسط المیرا
|
خوب چطورید همتون ؟(این جمله بندی بود؟)
ببخشید که من مقداری نبودم سرم اینقدر شلوغ بوده که نگو تازه هنوزم تموم نشده حالا ماجرا چی بوده ماجرا از این قرار بوده که مای بیچاره قبول زحمت فرمودیم یه تحقیقی رو انجام بدیم به خدا قرار بود یه نشریه 10 _15 صفحه ای باشه اما من نمی دونم چطور از 15 صفحه ناقابل به 115 صفحه تغییر ماهیت داده و قرار شد علاوه نشریه به جشنواره خوارزمی قدم رنجه فرموده و مارا شرمنده فرمایند (این جمله بندیها همه از عوارض کار کردن روی این تحقیق می باشد اینجانب شرمنده ام
) خلاصه ما یه دو ماهیه داریم روش کار می کنیم به خدا بابام اومده جلوی چشمام هم خودم هم کامپیوترم بدبخت شدیم (تایپ همه این کار با من بوده ) خوب حالا که اومدم بریم سر تشکرا بریم یا نه ؟(راستی اپ اون دفعه امو دوست داشتین ؟اگه خواستین بگین من چند وقت یه بار از این جور عکسا بذارم )
آقا مجتبی خیلی لطف کردین فقط الان یادم نیست به وب شما سرزدم یا نه ؟
مهرنوش جون شعرت عالی بود
فقط چند روز دیگر، تا روز دیداربا تو فاصله است...
فقط چند روز دیگر فاصله است، تا قشنگترین نگاه ها
و پاکترین سکوت ها در هم بیامیزد!...
من هنوز...
پشت این انتظارِ آبی رنگِ سرشار از سکوت،
به اُمیدِ دیدنت نشسته ام.
تنها یک آرزو دارم:
تو هم منتظر دیدنم باشی و روزها را به خاطردیدارم، شمارش کنی.
چه انتظار بیهوده ای...
آفتاب زندگی عزیز ممنون
افروز جونم یه دنیا دوست دارم خودتم می دونی فقط بگو کی من در جا زنگ می زنم .

آقا سفین بسیار ممنون .ای خدارو شکر شمسی جون که من از دست تو راحت شدم .نه دلم نمی آد دلم برات تنگ می شه باشه دعا دعا دعا ....
سودی جونم تو چیکار می کنی بار چندم منو اشتباه می گیری ها .؟
آرام جونم ممنون عزیزم نیلوفر جون فکر نمی کنم کامپیوتری بوده باشه چون من اینارو از یه مجموعه طبیعی برداشته بودم .آرمان تروریست من از دست تو دیوانه شدم
خیلی باحالی به خدا قرار بود برای من قالب درست کنی نمی دونم چه جوری شد برای خودت درست کردی باشه فعلا که مودم ترکوندی (بدبخت خدایش بیامرزد راحت شد بیچاره اش کردی دیگه 24 ساعته تو اینترنت همین می شه ) آقا اکبر ممنون که سرزدین گفتم هر کی می خواد با من تبادل لینک کنه فقط لینک منو بذاره بیاد به من بگه من وقتی آن شم اونو لینک می کنم ساینا جون یک دنیا شرمنده ام عزیزم حتما می ام
خوب اینم از تشکرا و حالا مطالب اصلی خوب چی بذارم این دفعه خودتون بگین از اونجایی که نمی تونین خودم می گم نظرتون راجع به انتظار دردسر چیه اره انتظار دردسر عجیب نیست !همه ما همیشه ناخوداگاه انتظار یه سری دردسرو می کشیم مثلا سر کلاس نشستی، درس نخونده بعد تو دلت یه انتظار ول می خوره انتظار ضایع شدن اره می ترسی که ضایع شی نمی دونم چرا اما انتظارش هست حالا باید چیکار کنی ذهنتو خونه تکونی کن یه خونه تکونی اساسی !هرچی فکر بد و ازار دهنده است یه جا بریز تو سطل آشغال در کیسه اشو هم گره بزن با لگد پرتش کن تو خاکروبه ها جایی که دیگه سراغش نری من امتحان کردم و نتیجه هم گرفتم سعیتو بکن نگو نمی شه
بچه ها امروز چطوره همینقدر باشه چون من فردا 3 تا امتحان دارم و تا الانم هیچ کدومو نخوندم عربی فلسفه و ادبیات اگه الان نرم بخونم هرگز نمی رم بخونمشون
خوب اینم از امروز شاید یه دوسه تا عکس هم بذارم اه تا یادم نرفته من به یه کمک کوچولو نیاز مبرم دارم اینکه من می خوام وبمو صفحه ای کنم اما بلد نیستم لطفا مقداری راهنمایی به اینجانب ارائه شود ممنون می شم (اه یکی این طرز حرف زدنو از دهن من بندازه چندشم شد )
بای
ای ای ای نظر یادتون نره ها نمی دونم این صورتکها چه بلایی سرشون اومده
+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 0:36  توسط المیرا
|